راه شهید

جمله مشترک وصیتنامه همه شهدا:خواهرم حجاب تو کوبنده تر از خون من است

 

مادر «عبدالرحمن» طی گفت‌وگویی با روزنامه الشروق الجزایر در مورد چگونگی حفظ قرآن توسط فرزند خردسالش می‌گوید: وقتی باردار بودم، قرآن تلاوت می‌کردم و هر هفته روزهای جمعه سوره مبارک «کهف» را می‌خواندم و هر روز هم دو سوره «ناس» و «فلق» و نیز سوره «ملک» را می‌خواندم. «عبدالرحمن فارج» کودک سه ساله الجزایری در حال حاضر کوچک ترین حافظ قرآن کریم در سراسر جهان به شمار می‌رود.

«عبدالرحمن» قرآن را از زبان مادر خود و نیز از طریق تلوزیون حفظ کرده است. لقب وی «مسرور» یعنی «خوشحال» است. او قرآن را تقریبا کاملا صحیح و بدون اشکال می‌خواند و حتی کوچکترین و ظریفترین قواعد و احکام قرائت قرآن را نیز رعایت می‌کند.

پدر و مادر وی در مورد برخی اخلاق و رفتارهای جالب او می‌گویند: بیشتر کودکان هنگام بازی شاد و خندان هستند اما «عبدالرحمن» وقتی صدای قرآن می‌شنود شاد می‌شود و لبخند می‌زند و زبان باز می‌کند.
پدر و مادر وی در مورد برخی اخلاق و رفتارهای جالب او می‌گویند: بیشتر کودکان هنگام بازی شاد و خندان هستند اما «عبدالرحمن» وقتی صدای قرآن می‌شنود شاد می‌شود و لبخند می‌زند و زبان باز می‌کند.
وی در ادامه این گفت‌وگو افزود: بعد از تولد «عبدالرحمن» نیز هر روز با پخش صدای قرآن، گوش و جان او را با کلام الله مجید آشنا می‌کردم. علاوه بر آن ذکرها و دعاهایی که از پیامبر اکرم، حضرت محمد (ص) به عنوان مستحبات و یا حتی وظایف روزانه به ما رسیده را بر او می‌خواندم تا اینکه او با صدای تلاوت آیات قرآن و زمزمه‌ای ذکر «الله» به خواب می‌رفت
مادر «عبدالرحمن» طی گفت‌وگویی با روزنامه الشروق الجزایر در مورد چگونگی حفظ قرآن توسط فرزند خردسالش می‌گوید: وقتی باردار بودم، قرآن تلاوت می‌کردم و هر هفته روزهای جمعه سوره مبارک «کهف» را می‌خواندم و هر روز هم دو سوره «ناس» و «فلق» و نیز سوره «ملک» را می‌خواندم

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1390ساعت 16  توسط سیده فاطمه جوزی  | 

سردار شهید دلیر مرد شاهرخ ضرغام

به گزارش " شیرازه به نقل از "خبرگزاری فارس " شاهرخ عاشق امام حسین(ع) بود. شاهرخ از دوران کودکی علاقه شدیدی به مولا داشت. این محبت قلبی را از مادرش به یادگار گرفته بود. در عاشورای سال 57 ساواک به بسیاری از هیئت‌ها اجازه حرکت در خیابان را نمی‌داد اما با صحبت‌های شاهرخ دسته هیئت «جوادالائمه(ع)» مجوز گرفت.

 زندگی شاهرخ در غفلت و گمراهی ادامه داشت تا اینکه دعای خیر مادرش باعث شد تا او همزمان با آغاز انقلاب اسلامی توبه کند و شب و روز فقط نام امام خمینی(ره) را بر زبان جاری سازد و برای همه این جوانمردی «فدایت شوم خمینی» را بر روی سینه‌اش خالکوبی کرد.

بعد از زیارت 2 روزه مشهد شاهرخ به همراه مادرش به تهران برگشت و همه خلافکاری‌های خود را رها کرد. او واقعاً توبه کرد، توبه‌ای همچون حر در صحنه و کارزار کربلا؛ در همان روزهای انقلاب با ارادت خاصی که به امام خمینی (ره) داشت روی سینه‌اش با خالکوبی نوشت «خمینی فدایت شوم».

در همان روزهای اول جنگ از همه جلوتر پا به عرصه گذاشت. آنقدر دلاورانه جنگید که دشمنان برای سرش جایزه تعیین کردند، آنقدر شجاعانه رفت تا کسی به گرد پایش نرسد. شاهرخ پروازی داشت تا بی‌نهایت در 17 آذر 59 و دشت‌های شمال آبادان این پرواز را ثبت کرد. پروازی با جسم و جان. کسی دیگر او را ندید حتی پیکرش پیدا نشد.

شاهرخ با پیوستن به گروه «فدائیان اسلام» و نیروهای کمیته انقلاب اسلامی، شروع جنگ را در آبادان و بهمنشیر تجربه کرد. رشادت‌های شاهرخ و دوستانش تا جایی پیش رفت که عنوان گروه «آدم‌خوارها» را برای خود برگزیدند.

وی که از همرزمان «سیدمجتبی هاشمی» بود این نام را با مشورت دوستانش به گروه داد:گروه آدم‌خوارها! که بعدها به نام گروه «پیشرو» تغییر نام یافت با رشادت‌های فراوان خود چنان ترسی در دل نیروهای بعثی انداخت آنچنانکه برای سر شاهرخ به عنوان فرمانده این گروه، 11 هزار دینار جایزه تعیین کردند.

شاهرخ ضرغام روزهای آخر حضورش در میان هم‌رزمانش را به گونه‌ای نظاره‌گر بود که می‌دانست لحظات رسیدن به معبود است. او با رشادت‌هایی که در آبادان انجام داد مانع از تهاجم عراقی‌ها شد. شاهرخ با تیر مستقیم عراقی‌ها به شهادت رسیده بود. در حالی که سربازان عراقی در کنار پیکرش از خوشحالی هلهله می‌کردند و بدن بی‌سر و پر از تیر و ترکش و غرق در خون او را در تلویزیون خود نشان دادند.

آری عراقی‌ها پیکر او را با خود برده بودند و امروز اثری از او نیست. چرا که شاهرخ از خدا خواسته بود او را پاک کند، همه گذشته‌اش را و می‌خواست چیزی از او نماند؛ نه اسم، نه شهرت و قبر و مزار و نه هیچ چیز دیگر اما یاد او زنده است و مزار او به وسعت همه خاک‌های سرزمین ایران است. او مرد میدان عمل و سرباز اسلام و مرید امام (ره) و مطیع بی‌چون و چرای ولایت بود، براستی که وی تا ابد در ذهن‌ها زنده است.

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 16  توسط سیده فاطمه جوزی  | 

زندگی‌نامه 16 شهید شیمیایی در کتابی با نام «ما را فراموش نکنید»

خبرگزاری فارس: کتاب «ما را فراموش نکنید» به قلم اسماعیل رضایی تدوین و به همت انجمن دفاع از حقوق جانبازان و قربانیان سلاح‌های شیمیایی استان فارس منتشر شد.

 

به گزارش باشگاه خبری فارس «توانا»، کتاب «ما را فراموش نکنید» که با حمایت بنیاد شهید و امور ایثارگران منتشر شده، با ذکر آیه 32 از سوره مبارکه مائده و اشعار سعدی همچون "بنی آدم اعضای یکدیگرند ..." آغاز می‌شود در سه بخش تهیه شده است.

بخش اول کتاب به بررسی اجمالی کاربرد سلاح‌های شیمیایی توسط عراق در جنگ با ایران می‌پردازد و شامل مواردی همچون شهرهای مورد حمله، سلاح‌های شیمیایی به کار رفته، تعداد قربانیان و خاطره کوچکی از دکﺘﺮ ﮔﻮﺳﺘﺎو اﻧﺪرﺳﻮنز از جنگ شیمیایی عراق علیه ایران است.

بخش دوم این کتاب نیز دربردارنده زندگینامه مختصری از 16 شهید شیمیایی به همراه تصاویر آنهاست؛ بخش سوم نگاهی اجمالی به بمباران شیمیایی سردشت و گفت‌وگو با یکی از خانواده‌های قربانی به نام خانواده شافعی به همراه تصاویر مربوط به قربانیان این حادثه است.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت 16  توسط سیده فاطمه جوزی  | 

زمانی برای تجدید بیعت دوباره با "ثارالله"

خبرگزاری فارس: اینجا تشیع پیکر شهدا به محلی برای تجدید پیمان مردم عزادار حسینی با خون پاک شهدا و ولی امرشان مقام معظم رهبری تبدیل شده است.

 

به گزارش خبرنگار ایثار و شهادت باشگاه خبری فارس «توانا»، این روزها حال هوای شهرها بوی حسین (ع) را می‌دهد. این روزها چشممان به یکرنگی عادت کرده است. محرم که می‌شود در خیابان‌های این شهر، همگی با هر گرایش و سلیقه‌ای سعی دارند رنگ و بوی محرم به خود بگیرند. 

در همین حال و هوا با خبر می‌شویم که قرار است پیکر یاران حسین در قرن 21 را در چند استان کشور تشیع  کنند. 
وقتی چشم‌مان به پیکر قطعه قطعه شده شهیدی گمنام می‌افتد که تنها 13 سال سن داشته است، یکباره ذهنمان به سمت میوه دل امام حسن (ع) حضرت قاسم ابن الحسن می‌رودا.

اینجا تشیع پیکر شهدا به محلی برای تجدید پیمان مردم عزادار حسینی با خون پاک شهدا و ولی امرشان مقام معظم رهبری تبدیل شده است.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت 16  توسط سیده فاطمه جوزی  | 

گردهمایی شیرخوارگان حسینی به منظور گرامیداشت یاد و خاطره حضرت علی اصغر (ع) صبح امروز جمعه در حرم حضرت معصومه (س) برگزار شد.
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1390ساعت 17  توسط سیده فاطمه جوزی  | 

محمدحسین جهانبخش صبح امروز در نشست با بازرسان ستاد احیا امر به معروف و نهی از منکر بوشهر اظهار داشت: حمایت از تولیدکنندگان پوشاک اسلامی، آموزش احکام و مشاوره در ادارات از دیگر برنامه‌های ستاد احیاست که باید با جدیت دنبال شود.

وی افزود: فلسفه قیام امام حسین(ع) احیای امر به معروف و نهی از منکر بوده و پس از پیروزی انقلاب هم به این فریضه توجه شده اما به خوبی اجرایی نشده است.

استاندار بوشهر تصریح کرد: اگر بناست اصل هشتم قانون اساسی در این مورد اجرایی شود باید در قالب وزارتخانه و یا سازمان امر به معروف و نهی از منکر که مستقیما زیر نظر مقام معظم رهبری باشد صورت گیرد.

جهانبخش تاکید کرد: امر به معروف و نهی از منکر وظیفه و رسالتی همگانی است و چون همه به این وظیفه به خوبی عمل نمی‌کنند این فریضه در جامعه مهجور مانده است.

وی تصریح کرد: بسیاری از مظاهر بدحجابی به خاطر ضعف مدیریت در جامعه رواج یافته بنابراین برای حل مشکلات حجاب نیازمند اراده قوی هستیم.

استاندار بوشهر گفت: صدا و سیما به عنوان خط مقدم احیای عفاف و حجاب در جامعه نقش مهمی دارد و ما نیز به عنوان نهاد حاکمیتی برای حمایت مادی و معنوی از ستاد احیای امر به معروف و نهی از منکر اعلام آمادگی می‌کنیم.

جهانبخش با قدردانی از زحمات بازرسان ستاد احیا در بازرسی از ادارات و بررسی پوشش کارمندان گفت: با اداراتی که با ستاد احیای امر به معروف و نهی از منکر همکاری نکردند، برخورد می‌کنیم.

جانشین دبیر ستاد احیای امر به معروف و نهی از منکر نیز در این نشست با تشریح فعالیت‌های این ستاد در سال جاری گفت: جایگاه امر به معروف و نهی از منکر در ادارات باید مشخص و شوراهای امر به معروف و نهی از منکر نیز باید فعال شوند.

حجت‌الاسلام محمد رضوانی افزود: با توجه به استقبال پرسنل ادارات از لباس متحدالشکل، ترتیبی اتخاذ شود تا شرایط تهیه لباس‌های متحد الشکل فراهم شود./

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 12  توسط سیده فاطمه جوزی  | 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آذر 1390ساعت 0  توسط سیده فاطمه جوزی  | 

مراسم اختتامیه دومین جشنواره عفاف و حجاب شامگاه سه شنبه یکم  آذرماه با حضور سید محمد حسینی وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی در سالن همایش های صدا و سیما برگزار شد.


+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 23  توسط سیده فاطمه جوزی  | 

اختتامیه پانزدهمین جشنواره انتخاب بهترین کتاب وخاطرات دفاع مقدس  شامگاه دوشنبه سی ام آبانماه در سالن همایشهای موزه دفاع مقدس با شکوه ودر فضایی معنوی برگزار شد.

 

عکس زیر ردیف دوم از سمت چپ نفر اول تصویر محمدرضا رفیعی جیرفتی کم سن ترین رزمنده دفاع مقدس است.

بر پشت پیراهنش نوشته شده محمدرضا رفیعی اعزامی از جیرفت

سربازانی از جنس بسیج ,ایثارگران ودلاوران عرصه پیکار که از جذابیتهای دنیوی وجان شیرین خویش گذشتند و بعنوان نیروی داوطلب ، نیروی بی نظیری با احساس  مسٍولیت با بصیرت وبینش عمیق و استوار خود، برای دفاع از هویت وفرهنگ که با سرمایه ایمان دفاع ومقاومت را با هر سن وسال به دنیا یاد دادند درسی را که از عاشورا آموخته بودند و حسین گونه وقاسم وار عاشقانه پا به میدان گذاشتند وحماسه های جاویدی آفریدند که در تاریخ جنگهای جهان بی نظیر است, که از این میان میتوان به محمدحسین فهمیده 13ساله و بهنام محمدی15ساله وعلیرضا جوزی15ساله ومحمدحسین ذوالفقاری 12ساله ومهرداد عزیزالهی14ساله و سعید طوقانی 15ساله وسید یحیی عابدی 17ساله و رضا دخیلی و علی جرایه 13 ساله و مرحمت با لازاده 14ساله ومجید کمالی 14ساله عنوان کوچکترین شهدای عرصه نبرد وبی همتا در جهان شهرت دارند و محمدشهسواری کهنوجی اسیر جنگ جسور و بی نظیردرجهان و صفرقلی رحمانیان پیرترین رزمنده و محمدرضا رفیعی جیرفتی ۹ ساله عنوان کوچکترین رزمندگان جنگ از جنگهایی که در جهان رخ داده است, لقب یافتند. باشد که نام نیکشان تا ابد بر تارک موزه های جنگ در سراسرجهان بدرخشد.

.

 

بنام خداوند عشق ونور واحساس وخرد

 

                                                   

مبارزه و دفاع و ایثار در امور پاک

فاع مقدس" دفاع پاک بود" دفاع پاکها از پاکی ها بود" مفهوم مجاهدت وپیروزی در جنگ برای من معنایی غیر مادی داشت که صرفاٌ انگیزه های ملی وعرق وطنی نبود و لیکن آرمان من وهمرزمانم بالاتر از خاک بود" و دفاع از هویت وفرهنگ ارزشها وباورهایی که راه تعالی ومعنوی خود را جستیم که راه روشن آینده جهان را رقم زدیم که حکومت واحد جهانی مهیا شود که امروز راهیان راه ما در منطقه و به تدریج در سراسر جهان بیدار شدند وبر علیه ظالمان مبارزه می کنند زیرا تا ظلم است مبارزه است! بطور مثال بسیجیان و رزمندگانی که در لیبی حتی بدون آموزش نظامی جنگیدند بلاشک از من وهمرزمانم الگو گرفتند وکسانی که بر علیه مستکبران ستمگر به پا خواسته اند تاثیر گرفته از حرکتهای من وهمرزمانم است که وجدان خواب مردم را در سراسر جهان بیدار کرد ! آری این نهال وجوانه وبهار از افکار من وهمرزمانم رْىید وجوانه زد که بزودی ودر آینده نزدیک هدف نهایی ما تحقق پیدا خواهد یافت! هرکس بر علیه ظلم وظالم وستم وستمگر مبارزه کند سختی وتلاش ورنج خواهد داشت که اگر مانند من وهمرزمانم با عشق و هدفدار و باانگیزه معنوی وقوی  باشد، آرمانش تحقق می یابد!  اسلام دست بالا را دارد و برتر بالاتر می شود! وباطل وفریبکار رسوا می شود، آری شهدای همرزم من، با آرزوی قدسی به خلوص وکمال روحی ومعنوی رسیده بودند وامروز دنیا به واقعیت آنان رسیدند وبزودی مردم سراسر جهان برایشان کف می زنند زیرا بلاتر از آنند که احترام انگیز که بعنوان تکریم از کشته شدگان عرصه نبرد از آنان یاد شود، بلکه راه تعالی انسانیت را به جهانیان نشان دادند که این درس پاک را از سرور وسالار شهیدان الگوی بسیجیان وآزاده مرد بزرگ تاریخ امام حسین وعمار یاسر آموخته بودند.

 

جا مانده ثارالله                  

چه بگویم از آن روزهای شیرین وقصه های شیرین وآدمهای پاک وشیرین تر از عسل ! و این روزهای تلخ وآدمهای تلخ تر از زهر !  هر چه سهم شیرین ومنافع عسلی مال شما وبوی باروت و یاد شهدا وخاطرات رزمندگان مال من!

برای اولین بار به اقتضای زمان ( پندهای استاد مطهری  در کتاب مقتضیات زمان) مهر سکوت را از لب باز کردم که ناگفته ها را بیان کنم و تا اینک شرایط را برای بیان آنچه در سینه داشتم مساعد نمی دیدیم این درحالیست که فقط در حریم ولایت فقیه حرف زدم و عمل میکنم وفقط در چهارچوب ولایت اشارها را می بینم و می روم و تا دم مرگ رو بر نمی گردانم و انحراف را تحمل نمی کنم.

 

گوشه ای از خاطرات محمدرضا رفیعی جیرفتی کوچکترین رزمنده دفاع مقدس را از زبان ایشان بازگو می کنیم:

نه ساله بودم اولین بارکه حقیر به کاروان عاشقان (بسیج) پیوستم ، با 9 سال سن، دبستان خیام  ابتدایی بودم وجای دارد از معلم بزرگوارم آقای بی گناه مهربان وآقای برخورداری عزیز رییس مدرسه  وآقای حسین دهقان دوست داشتنی معلم دینی یادی کنم که در تعلیم وتربیت من همرزمانم نقش بسزایی داشتند وناگفته نماند که حقیر دانش آموز ممتاز مدرسه و مطمُنم که در ذهن وخاطر معلمین گرامی به یاد مانده باشد که درس خوان ونفر اول بودم اما چنان شور وحال وعشقی در من بوجود آمده بود که قابل وصف نیست  چونکه عواطف واحساسات ومنطق که حق را نشان میداد و من فهمیدم که راه نجات وسعادت وبهشت دروازه اش از این راه نیز باز است که در جمع  بزرگان پذیرفته شدم ,  و" با نوای کاروان "بلبل خوش خوان خمینی (صادق آهنگران) من را  شیفته وسرمست وعشق مضاعف شد که در صف بچه های عاشق پذیرفته شدم و بچه های همشهری وبعضاٌ هم محلی مانند سیدیحیی عابدی  و علی سلیمانی و مرادعلی سلیمانی و ایرج محمودی و علی رستمی ومختاری ومحمدی ورییسی وسیدقریشی وجلال امیرمحمدی و  فرامرزسلیمانی و محمد دهقان وحمدالله ملایی وامان الله ملایی وابراهیمی و افشاری و مقبلی و سعیدی و مسلمی واسلام میرمحمودی و نادری و کوهستانی وعلی پرنده و یحیی صفوی و معلمی فرزند حاج آقا معلمی امام جمعه جیرفت  و برادران معناصری(برادر کوچک شهید والا مقام معناصری که گلزار شهدا در بین مردم وافکار عمومی جیرفت با نام بهشت معناصری می شناسند)و... در پایگاه بسیج مسجدجامع جیرفت نگهبانی وگشت زنی در سطح شهر فعالیتهای بسج اشتغال داشتیم وفرا گرفتن آموزشهای نظامی , البته نور چشمانم که دربالا یاد کردم همگی بیشتر از پنج سال یا بیشتر, حتی در میان آنان مانند افشاری ها که مسن ترین رزمنده دفاع مقدس بود که حتی زمانی که به اسارت در آمد   بعد از مدتی که بحثی ها متوجه شدند که پیر وافتاده است ایشان را آزاد کردند  و جالب است بدانید برخی از بچه ها با دوچرخه از روستا های دور  مسافت طولانی رفت وبرگشت  از منزل به پایگاه وبلعکس را سپری میکردند که به جمع مخلوقات بی ادعای خدا حضور بهم رسانند که ما در خدمت پیشکسوتان بسیج در آن زمان مانند حسینی و داورپناه و زادسر جیرفتی و کمالی و هاشمی و روزپیکر و توحیدی  سلندری وصدفی وعادلی و مارانی و انصاری وبدخشان وفاریابی و مقبلی ومرادی وشریف و مداح و عرب وسالاری وفرخی ورستمی و امیری وسعیدی و کوهستانی و محمدی ومسلمی وزحمتکشان وعسکری وسلطانی وسلیمانی  وسیرفر وطارم وکردستانی و روزخوش وانجم روز وفاطمی وموسوی و برخوری و امیرتیموری و دهقان وافشاری واحمد یوسفی وکرمشاهی وسالخورده و آیین وسنجری وبهزادی وشاهرخی و گروهی  و مجاز ومشایخی و احمدی  ومارانی ومیرزاده وحیدری وپلاشی و رییسی و بیکزاده و...  بزرگان وپرچمداران انقلاب اسلامی در جیرفت واعضای لشکر مخلص خدا بودند ، خلاصه همین ایام بود که پایگاه بسیج کهوروییه آن زمان  در یک اتاق کوچک جنب منزل آقای بهرآسمانی وآقای شاهرخی و بینا (پسر عموی سردار شهید علی بینا فرمانده گردان414 لشکرثارالله) وسلیمانی ها و دهقان ها و... که  از اولین اعضای بسیج بودند راه اندازی شد که ما از اعضای اولین بسیجیان پایگاه کهوروییه بودیم که خاطرات شیرینی دارم .

 یکی از شیرین ترین خاطره ها ی حقیر در 9 سالگی است که به اتفاق دوستان همرزمم  که بقیه همگی از مدرسه راهنمایی انقلاب و رازی(شهید فاریابی) بودند,  با کمک وهمکاری پسر عموم که راننده داف جنگی و پاسدار بود من نیز با بسیجیان ورزمندگان که برای آمادگی دفاعی آموزشهای نظامی می آموختند ما را با یک کامیون داف نظامی به رانندگی ایرج رفیعی و حسین سلیمانی (عموی مرادعلی سلیمانی) به فرماندهی سردار غلامرضا کرمی (رییس فعلی کمیته دفاعی کمیسیون امنیت ملی وسیاست خارجی مجلس شورای اسلامی ) ما را به جاده سد دست راست پای تپه سیاه که میدان تیر بسیج بود بردند که پای کوه  بطرف سیبلهای مقابل با دستور آتش  شلیک می کردیم که امتیاز ونمره عملی می دادند در آنجا سردار کرمی و آقای الله قلی محمدی سلیمانی و آقای فرخی و آقای مقبلی و دادخدا احمد یوسفی و حسین سلیمانی وعلایی و... نیز حضور داشتند نکته جالب اینکه 2 تا برادر کوچک شهید بزرگوار معناصری (اولین شهید جیرفت)نیز بعنوان نگهبانان  با اسلحه کلاشینکف که بخاطر جثه کوچکشان هر چند دقیقه اسلحه را جا بجا می کردند که خسته نشوند  حضور داشتند ، باری از مطلب دور نشوم که من 2تا تیر به سیبل مقابل زدم که مورد تشویق سردار کرمی وحضار قرار گرفتم و من کودکی نه ساله خودم را مورد احترام  انسانهای شریفی که الگوم بودند انسانهایی که با آرزوی قدسی به خلوص وکمال روحی ومعنوی رسیده بودند و پاک می شدند فورا از خدا دعوت نامه دریافت می کردند و به بهشت خدا دعوت می شدند من در چنین فضایی سراز پا نمی شناختم وراه تعالی ومعنوی خود را جستم  و از 9سالگی مورد عنایت خدا در صف رزمندگان قرار گرفتم که برای رضای خدا وشادی امامشان مبارزه می کردند و فقط وفقط با خدا معامله می کردند.

زمستان سال 1364 به اتفاق یکی از رزمندگان عنبرآبادی بنام مراد نعیمی که به دلیل پایین بودن سنش که 14 ساله بود برای اعزام از شناسنامه پدرش استفاده کرد و شهید مجید کمالی یکی از کوچکترین شهدای دفاع مقدس که آن زمان 14سال داشت ومحمد مشایخی 13ساله آزاده قهرمان که بعد از چند مرحله اعزام وشرکت در چند عملیات در پایان جنگ سال 67 به اسارت نیروهای بحثی در آمد(که ایشان در سال 77 رییس دفتر یکی ازشعب دادسرای جیرفت بود واز آن سال به بعد هیچ اطلاعی وخبری از دوست دلیرم ندارم )و حمید گروهی از عنبرآباد که با صوت بسیار زیبایی قران تلاوت می کرد , ما رفتیم از خیابان شهربانی 2 تا کیف خریدیم که پول کیفها را حمید پرداخت کرد و رفتیم کتابفروشی محلاتی که ماژیک قرض بگیریم روی کیفمان رسم بود که بنویسیم "اعزامی از جیرفت"   آقای محلاتی خندید وماژیک را به ما هدیه داد وپس نگرفت  و  جای دارد اشاره کنم که بچه های جسوری مانند علی امیرمحمدی سیامک(مدیر حراست دانشگاه آزاد جیرفت) دوست قدیمی که محبوب دل من است  و  علی سلیمانی ( معاون مدیر کل کار کرمان) دوست قدیمی وپاک وبی ادعا ومحمدکمالی(رییس محیط زیست جیرفت) همبازی دوران کودکیم بی باک ومخلص و حسینی وفردین مداحی پور و کوهستانی(جانباز عزیز که پایش در راه فرهنگ وتحقق آرمانش گذاشت) و احمدیوسفی (که معامله با خدا کرد وپایش را در راه دین و وطن گذاشت ) وجمال امیرمحمدی و سالاری و امیری و سعیدی و سرحدی از نام آوارانی هستند که در سن 13سالگی حتی قبل از حقیر پا به عرصه نبرد و خاک کربلای ایران را زمان دفاع مقدس زیارت کردند (عذرخواهی می کنم که با اسامی سایر رزمندگان کم سن سال فراموش کردم یا من به اسم کوچک نمی شناسم" البته صرفا از عزیزانی نام بردم که قبل از سال 67 وقبل از قطعنامه جبهه رفتند وعملیاتها شرکت کردند. باری از مطلب دور نشوم ,ما برای اعزام  به جبهه بعنوان نیروی داوطلب شناسنامهایمان را دستکاری و تاریخ تولدمان را هر کدام چند سال بزرگتر نوشتیم وبه بسیج جیرفت مراجعه وثیت نام کردیم که هر ۵ نفر همزمان توسط سرهنگ جلال کمالی مسول اعزام نیرو از بسیج  که آن زمان واقع در فلکه بالایی(بسیج) جنب اداره اقتصادی دارایی مستقر بود ما هنگام غروب در شلوغیهای اعزام نیرو از دیوار کوتاه گلی پشت بسیج (میعادگاه عاشقان) عبور کردیم و از حیاط دبیرستان دخترانه فاطمیه سوار بر اتوبوس با مجید کمالی عزیز ومحمد مشایخی عزیز وحمید گروهی عزیز آخر اتوبوس روی چند صندلی بغل هم نشستیم به پادگان قدس کرمان اعزام شدیم جلوی درب پادگان برادر پاسداری با صدای بلند صدا زد " اینجا کودکستان نیست این نی نی کوچولوها را کی از جیرفت فرستاده؟ " اسلحه کلاشینکف که در دستش بود به من ومشایخی وکمالی نشان داد وگفت: شما اندازه و هم قد این تفنگ نیستید! خلاصه در تاریکی هوا  وارد پادگان شدیم. مسئول اعزام همان آقایی خنده روی وسخت گیر بود که از ورود کودکان جلوگیری می کرد که در این وضعیت, شهید عزیز مجید کمالی به ما گفت باید دور گردنمان چفیه قرار بدهیم که گردن باریکمان دیده نشود و چند دست لباس خاکی بسیجی روی هم پوشیدیم وچون پوتین به اندازه پای ما پیدا نشد" کوچکترین شماره پوتین را پیدا کردیم و یکدست لباس خاکی پاره کردیم و تکه پارچه کف پوتین قرار دادیم که هم قدمان بلند نشان داده شود و هم پوتین اندازه شود وقتی که توی صف ایستاده بودیم شهید مجید کمالی به  من گفت رضا هر کدام در صفی جداگانه به ایستیم که به چشم نیائیم مسول اعزام با صدای کلفتی گفت بچه سرت را بالا بگیر! من سرم را پایین انداخته بودم که صورتم دیده نشود از من پرسید چند سالته؟ صدای نازکم را کلفت کردم وگفتم 15 سال دارم در صورتی که 11سال داشتم برادر پاسدار به من گفت تو ضعیف الجثه ای فعلا اون گوشه منتظر بمون! که به هر طریق دور از چشم اون آقا سوار اتوبوسی شدم که به سمت اهواز حرکت می کرد وبا خواهش وتمنا وگریه از آقایی که لیست اسامی را در اتوبوس در دست داشت اسمم را تو لیست اعزامیها نوشت اما از ورود شهید مجید کمالی جلوگیری کردند که این شهید عزیز بخاطر هدف وعلاقه ای که داشت از پنجره اتوبوس دیگری با جثه کوچکش وارد شد که آنها را به پادگان امام حسین وبه تعداد ظرفیت قطار به ایستگاه راه آهن انتقال دادند که از طریق قطار به منطقه منتقل شوند و بدین طریق اتوبوسی که من سوار شدم به سمت خوزستان حرکت کرد در مسیر  به سمت جبهه جنوب وقبل از منطقه به سمت اندیمشک برای خوردن خوراکی واستراحت کوتاه اتوبوس توقف و نگه داشت چون آن روزها مشکل پیش آمده بود وخط راه آهن تعمیرات داشت از طرفی نیروهای داوطلب هجوم آورده بودند که از قافله شهدا عقب نمانند وزمزمه هایی از اینکه عملیات بزرگی در پیش است عاشقانی که عجله داشتند وپایکوبان می رفتند  به لقای یار را سرازیر جبهه ها کرده بود و اعزامها افزایش یافته بود جابجایی ها وانتقال ها صرفاً از طریق راه آهن و قطار امکان پذیر نبود که آنجا بسیار شلوغ وپر از اتوبوسهای حامل رزمندگان بود که از سراسر کشور عازم جبهه بودند به مغازه ای رفتم که به منزل دایی ام زنگ بزنم وجبهه رفتنم را به خانواده ام خبر بدهم که از پشت تلفن با گریه های مادرم مواجه شدم من نیز با مادرم گریه می کردم واین صحبت طول کشید وقتی گریه هایمان تمام شد وبه طرف اتوبوس رفتم دیدم اتوبوس ما وهمراهانم رفته بودند و من جا ماندم  با اتوبوس دیگری که مقصدش جبهه جنوب بود و رزمندگان لشکر محمد رسوالله را حمل می کرد ودر ضمن از لهجه جنوبی من خوششان آمده بود همراه آنان به سمت جبهه جنوب حرکت کردیم و وارد  اردوگاه بسیجیان در آنجا با فردی بنام فراهانی آشنا شدم که اتفاقا ایشان لشکر ثارالله گردان 419 بچه های جیرفت وکهنوج بعنوان فرمانده یک دسته از گروهانی را به عهده داشت که گروهان امام حسن مجتبی نام داشت و فرماندهی گروهان را علیرضا شریف از همشهریان جیرفتی من بود! برادر فراهانی از رشادتهای حاج قاسم سلیمانی و حاج یحیی صفوی و حاج علی فضلی وحاج محمد کوثری و حاج مرتضی قربانی وحاج باقر قالیباف  واسدی وغیب پرور ,و شهید حاج حسین خرازی ومحمود کاوه ومحمدرضادستواره  ویادشهیدحاج ابراهیم همت وحاج عباس کریمی وحاج احمد کاظمی وحاج مهدی باکری ومحمد مرادی ویهرام سعیدی وصالح بناوند و از سرداران شهید علی بینا و شهید مهدی طیاری واز دلاوریهای علیرضا شریف وناصری برایمان تعریف می کرد ومن شارژ می شدم ! یادش بخیر دوکوهه بالا بلند که بر ساختمانهای 5طبقه پرچم سرزمین پاکم را برافراشته بود آنجا با سردار مرتضی چیتگری و حاج ذبیح الله بخشی زاده و ... آشنا شدم. حاج بخشی به من چایی داد و مرا دلجویی نمود .یادش بخیر اردوگاه کرخه که هر گوشه یادگاری از شهدا بود یادش بخیر اردوگاه عشق حسین که هر مرحله از کربلای یک با چند تا از دوستام وداع آخر را کردم وحیدر خدایی قبل از عملیات آخرین عکس یادگاری را گرفت یادش بخیر حمرین یادش بخیر رودخانه گاوی یادش بخیر شیار میگ یادش بخیر  تپه گچی 177 که دولول و تک لول دشمن جا ماند یادش بخیر امامزاده سید حسن یادش بخیر قلاویزان یادش بخیر هرمزآباد وزمین کشاورزی یادش بخیر تپه غلامی که غلامان حسین در 150 کیلومتری کربلا رفتند بسوی خدا ‘ یادش بخیر با رمز یا ابوالفضل عباس ادرکنی ,غلام عباس ابراهیمی فدایی سقای کربلا شد یادش بخیر جاده آسفالته دهلران مهران یادت بخیر ناصرتوحیدی یادش بخیر فکه  یادش بخیر حسینیه همت وگریه های حیدر خدایی ,خلاصه بعنوان پیک سازماندهی و در نهم تیرماه ماه سال 1365 در عملیات غرور آفرین کربلای 1 شرکت کردم وبعد از عملیات کربلای 1 ماموریتم تمام شد و از منطقه مهران به اهواز رفتم وبه اتفاق کامران شیرزاد تهیه کننده ونماینده صداوسیما (مدیر اسبق تلویزیون بندرعباس ) وابراهیم بخشی 15ساله ومسعود شاه محمدی وحسنی و... از طریق اهواز به تهران رفتم واز تهران با بدرقه بچه های تهران به کرمان برگشتم.

 خاطره بعدی من "مربوط به پاییز سال 1365 است به بسیج مراجعه کردمُ  برادر داورپناه مسول سازماندهی بسیج بود وسرهنگ میرزاده مسُول اعزامم اتفاقا در همسایگی ما زندگی می کرد و پدرم سفارش کرده بود که از اعزام من جلوگیری کند خلاصه بعد از کلی صحبت با آقای میرزاده که با غرور خودم را اعزام مجدد معرفی می کردم" به من گفت که رضایت پدرت الزامی است" گفت تو کودکی و اعزام ممنوع است که البته سفارش پدرم هم مزید بر علت شد خلاصه وقتی علاقه واصرار من را دید برادر میرزاده من را راهنمایی کرد که برای آموزش نظامی به کرمان اعزام شوم که از آنجا به جبهه بروم گفت که بهانه ای باشد که به بابات بگویم به جبهه اعزام نکردیم که سفارش پدرم کار ساز نبود و برای آموزش به کرمان رفتم و در پادگان شهید بهشتی وشهید محلاتی حین آموزش نظامی بخشنامه ای ابلاغ شده بود برایمان قرائت کردند که اعزام کودکان به جبهه ممنوع شد یکی از دوستان خبر داد که ستاد پشتیبانی جهاد فردا نیرو تخصصی به منطقه اعزام می کند که من به ستاد جهاد سازندگی مراجعه کردم وخودم را راننده وکمک راننده خودرو سنگین معرفی کردم که مسئول اعزام با تمسخر وخنده گفت بچه شوخی می کنی دیوانه شدی! گفت برگرد سر کلاس ودرست که من اصرار پافشاری کردم که من را به مرکز آموزش ونقلیه ومحل خودروها و ماشین آلات سنگین که خارج از شهر کرمان مستقر بود کتبا معرفی کرد که از من تست بگیرند که آنجا با اعتماد به نفس پشت فرمان یک کامیون نشستم در صورتی که پاهام به ترمز وگاز نمی رسید وحتی دنده های ماشین را نمی شناختم خلاصه اجازه ندادند که کامیون را روشن کنم وبه من گفتند پشت خودرو وانت بشینم که راننده وانت وکسی که تست می گرفت جرات نکرد که من رانندگی کنم و نوشتند بسیار ناشی وضعیف وبا التماس وخواهش وتمنا نوشت شاگرد مکانیک ! که من را از جهاد سازندگی کرمان به قرارگاه ستاد پشتیبانی جنگ جهاد در چهار شیر ولوله سازی اهواز  به اتفاق آقای دلفاردی بانک ملت جیرفت و شاهرخی  وامیر آذرخویش و... وارد مقر ستادجهاد شدیم که در حین اعزام به منطقه جزیره مجنون بودیم حاج آقا کارنما فرمانده ستاد پشتیبانی مهندسی جهاد استان کرمان در مرکز جهاد اهواز چشمش به من افتاد و خندید وگفت که فکر کرده بچه یکی از مسئولین یا فرماندهان هستم و یکی از فرماندهان یچه اش را با خود به این قرارگاه آورده و وقتی متوجه شد که من رزمنده هستم دستور داد که کارت تردد وپلاک را از من گرفتند وچون با علاقه واصرار من مواجه شد و من گفتم که من قبلا جبهه بودم من را بوسید و کتبا به لشکر ثارالله معرفی که حاجی آرمان با خودرو لندکروز که یکی از رزمندگان بمی به اسم جلالی خورشیدی راننده بود در معیت رزمنده دیگری از بم به اسم غلامشاهی به مفر لشکر 41ثارالله بردند وآنجا در سنگر زیرزمین بسیج وسوله گردان 419 از گردانهای  رزمی خط شکن  سازماندهی و به جبهه  فاو "یکی از شهرهای عراق که در تصرف ما بود در اردوگاهی معروف به مدرسه عراقیها  مقر گردان 419 که کل کارگزینی گردان در یک جعبه که ابعاد آن حدود 80×50 صندوقچه جای فشنگ سبز رنگی بود پرونده من تشکیل و واحد مخابرات بعنوان  بیسیم چی سازماندهی شدم ( صحبت که از بی سیم وبی سیم چی میشود , من چهره سردار ودلاور اسحاق توانایی می آید در نظرم که تا ابد فراموش نمی کنم) و از مدرسه عراقیها در فاو , از آنجا رزمنده ای که خودش هم نوجوان جسور وبی باکی حدود 16 ساله به اسم غلامعلی حیدری من را با خود به خط مقدم برد، در مسیر که پیاده به خط دشمن خیلی نزدیک شدیم از 3 راه مرگ گذشتیم  که غلامعلی حیدری به من گفت سرت را پایین بگیر و با سرعت بدو گفتم چرا؟ گفت اینجا 3 راه مرگ است!  خلاصه در گروهانی که فرماندهی آن را جلال عادلی به عهده داشت به عنوان خط نگهدار حضور یافتیم و وقتی که درخط مقدم جبهه در سنگر و صف رزمندگان قرار گرفتم از خوشحالی در پوست خودم نمی گنجیدم, نکته جالب اینکه من از سنگر مخابرات همان روز به سنگر همجوار جای علی رستمی که همان روز  با ترکش خمپاره 60 مجروح و به پشت خط , بهداری لشکر منتقل شد ,جای آن بعنوان تک تیرانداز با یک آقایی به اسم ادیم که اصالتاُ شمالی اهل مازندران وسرباز وظیفه بود همسنگر بودیم که کاراته باز بود واز ورزشهای رزمی که علاقه داشت حرف می زد و حرکات را اجرا میکرد ومی خندیدیم که با بحثی ها اینجور روبرو می شود , که انتقام دوست وهمسنگرش علی رستمی را می گیرد , خلاصه ماموریت 45 روزه تمام شد و من یک ترکش کوچولو اندازه هسته خرمای عالی مهتری نوش جان کردم و از خط مقدم به مقر گردان در مدرسه عراقیها برگشتیم پاییز هوا گرم بود که سردار جلال عادلی فرمانده گروهان ما را به کنار یک باتلاق وسط نیزارها برد و بقیه بچه ها تا کمر تو باتلاق بودند ومن تا گردن! با خنده وشوخی وعبور از باتلاق ها لای نیزارها , جلال عادلی با ما صحبت کرد که ماموریت شما ها تمام شده وهر کی می خواهد در عملیات شرکت کند بیاید این ور آب بایستد وهر کی نمی خواهد برود آنطرف تسویه حساب وبه سلامت برگردد شهرستان تعدادی که بنا به دلایلی مشکل داشتند که مجبور بودند برگردند با گریه رفتند و من ماموریتم را تمدید کردم که در عملیات حضور د اشته باشم و چون تعداد گردان 419 کم بود من را به گردان 415 که فرماندهی آن را صالح بناوند بعهده داشت منتقل کردند, که در مسیر تا اردوگاه مقر گردان صالح بناوند که بچه های کهنوج بودند با دوست قدیمی حمید گروهی با هم بودیم که حمید هم یک ترکش فسقلی خورده بود به دستش که تمام دستش را پانسمان وباند پیچی وبه گردنش آویزان کرده بود وبرگشت گردان کلی خندیدیم که عصبانی شد وباند را از دستش باز کرد و خندید وهمه چیز به خیر وخوشی تمام شد.

خاطره شیرین دیگری که بخاطر دارم ، ما از بهمن شیر با کامیون به سمت منطقه عملیاتی وموزه انتظار شلمچه منتقل می شدیم که اتاق عقب کامیون فشرده وبهم چسبیده با  سلاح ومهمات وتجهیزات کامل که من وقزلباش و پردلی و محمد شاهرخی واحمد پرتابیان وماهانی سکنجی بغل هم نشسته بودیم چون شب پرتغال زیاد خورده بودیم و مسافت طولانی را گذراندیم مجبور شدیم داخل کلاه آهنی ادرار کردیم واز کامیون ریختیم بیرون که سخت ولی با خنده وخاطره انگیز گذراندیم.(ناگفته نماند منطقه علیشیر و بهمن شیر و آن حوالی سر و تنه درخت نخل خرما جدا و بر اثر اصابت گلوله و موشک باغات از بین رفته بود. به طوری که انگار به ردیف سر نخلها را از تن جدا کرده بودند که در عالم کودکی برای من عجیب بود)

 خاطره بعدی حقیر که قطره ای از دریای بی کرانی هستم که هدفشان حفظ ارزشها وخواهان پیروزی حق علیه باطل است خاطره شیرین وعسلی من مربوط به روزهای پایانی سال 66 قبل از عملیات والفجر 10 ما اردوگاه کوثر جنگل اهواز مستقر بودیم که من به اتفاق علیرضا فاریابی وحمدالله بازیار وعلیدادی ها (عمو وبرادرزاده که همرزم وهمسنگر در کنار هم خالصانه نبرد می کردند) و شهید ابوطالب محمدی سلیمانی وشهیدفتاحی بمی علمدار گردان و علی پورسالار و اکبر دهقان  ( از قضا ما همان روز یک عکس دست جمعی یادگاری گرفتیم که من با دست پانسمان وباند پیچی شده از بیمارستان بقایی به بچه ها پیوستم که این عکس در اختیار همرزم عزیزم حمدالله بازیار است) ما سه راه اهواز به خرمشهر در مسیر به سمت اردوگاه می رفتیم باخبر شدیم که حضرت آقا رییس جمهور حامی رزمندگان به جبهه آمده اند وبازدید وسرکشی وسخنرانی دارند که ما بی نصیب نماندیم و وعطر تیروس از حضرت امام خامنه ای هدیه گرفتیم و چند روز بعد به جبهه غرب عزیمت کردیم که در عملیات بزرگ والفجر10 منطقه باختران وکردستان که شب قبل از حمله , طبق معمول مرغ نوش جان کردیم ومهمات تا حد توان جسمی که قابل حمل باشد, مثل نارنجک وخشاب ذخیره ولوازم ایمنی مثل کلاه خورد وماسک وبادگیر و... وآذوقه مثل قمقمه پر آب وقرص ضد آب گل آلود و... و لوازم مورد نیاز کامل و آمادگی برای نبرد جانانه چون ما گردان رزمی خط شکن بودیم در اینجا نکته مهمی را یادآوری می کنم که : در زمان حمله وتک , نیروی پیاده هر چه مهمات , فشنگ و لوازم تکمیل وبیشتر همراه داشته باشد در لحظه مقابله با دشمن دست پر وکارایی بهتر ادامه می دهد و مقاومت می کند وهمچنین هر چه پیشروی وجلوتر قرار بگیرد امنیت بیشتر است بلحاظ اینکه محل برد واصابت توپ و خمپاره وبمباران عقبه انجام میشود ودشمن پشت خط اول بیشتر آتش می ریزد که هم راه تدارکات وپشتیبانی بسته شود , هم نقطه جلو, نیروهای دشمن هم درگیرند, واقعا خدا مزد بچه های تدارکات را بدهد, البته دستور وفرمان فرمانده مهمتر از همه موارد یاد شده است , خلاصه اینکه  سردار دلاور حاج مهدی طیاری فرمانده گردان صحبت کرد که این عملیات سخت ترین عملیات است وممکن  است ما هیچکدام زنده برنگردیم و خدا حافظی وروبوسی وگریه ها واشکهای پاک و بچه ها و موضوع مهمی که حقیر یادآوری کنم قابل توجه خانواده معظم شهدا می گویم: رزمندگان متاهل در ذهن وتجسم با همسران وفرزندانشان ومادر وپدر ودوستان خداحافظی کردند و عزیزان مجرد در ذهن با مادران وپدران ودوستان وخواهران وبرادران را تصور ویاد کردند وخداحافظی در غیاب وگریه واشک ریختند که ای خانواده ها ودوستان شهدا بدانید که وقت وداع شما ها هم بودید و امام و اسلام و وطن نیز مورد مهم مشترک همه شهدا آسمانی ورزمندگان جان برکف وداع آخر با انگیزه وروحیه روبرو شدن با دشمن بود, باری از مطلب دور نشوم خلاصه شب با سخنان گهر بار حاج مهدی طیاری که فیلمبرداری هم شد, بچه ها این جمله را تکرار می کردند: شهیدان می روند نوبت به نوبت خوش آن روزی که نوبت بر من آید! که ساعت حدود 2 بعد از نیمه شب به اذن خدا وتوکل بر خدا  با رمز یا محمد بن عبدالله صلی الله , از مله خور به سمت خرمال  وعبور از موانع سخت طبیعی وسخت ایزایی دشمن در سرمای زیر صفر درجه در تنگه وارتفاعات منطقه کوهستانی روستاهای اطراف خرمال را تصرف کردیم و شب عید در بالای کوه یخبندان بود و زیر بمباران وگلوله باران آتشبارهای دشمن ,حتی شیمیایی که مخصوصاُ سرما وکوهستان برای ما جنوبیهای گرمسیری وکویری سخت تر بود,  ثابت شد که عشق وایمان دشواریها را سهل وآسان می کند ودر هر شرایط سختی با کفر وباطل می جنگیم وباکی نداشتیم سپس شهر خرمال و دوجیله وحلبچه عراق را از چنگال مزدوران صدام وظلمی که به کردها می شد نجات پیدا کردند ، جالب است بدانید شهیدان محمدی سلیمانی وفتاحی بمی در هنگام شهادت عطر خوشبوی که از حضرت خامنه ای رییس جمهور وقت هدیه گرفتیم استفاده کردند که پیکر مطهرشان پر از عطر شهادت آغشته به عطر گل محمدی بود که تمام فضا را طنین انداز کرده بود. 

خاطره بعدی مربوط به زمستان سال 1366 است که (لشکر ثارالله) گردان ۴۱۹ ما واقع در اردوگاه سد دز (حوالی اندیمشک) مستقر بود و برای عملیات آماده می شدیم وآموزشهای خاکی وآبی وغواصی می آموختیم که یک روز جانشین گردان آقای نمازیان به من گفت محمدرضا باید بروی اهواز توی قرارگاه. خانواده ات برایت پول فرستاده اند که باید شخصا تحویل بگیری . رفتم اهواز دیدم به جای پول پدرم مضطرب ونگران در انتظارم ایستاده که بیایم مرا با خودش به خانه ببرد . پدرم گفت محمدرضا مادرت مریض وتوی بیمارستان بستری شده تو حتما باید برگردی از او اصرار و ازمن انکار دیدم چاره ای نیست توی دلم از خدا طلب مغفرت کردم وداد وهوار راه انداختم همه نیروها یی که جلوی درب قرارگاه بودند از جمله فرمانده لشکر ، شهید زنده سرلشکر حاج قاسم سلیمانی فرمانده فعلی سپاه قدس با خودرو لندکروز وارد قرارگاه می شد وهمچنین آقای علی ارسلانی مسول فعلی دانشکده کشاورزی واحد جیرفت نیز حضور داشت و هر کس آنجا بود آمدند ببینند چه خبر شده "که با دیدن آنها داد زدم شما را به خدا نگذارید پدرم مرا برگرداند اصلا این پدر من خان وضد انقلاب است ومن خودم دیده ام که او  رادیو لندن گوش می دهد ! خلاصه آنقدر سر وصدا راه انداختم که پدرم با دیدن آن همه اشتیاق من به جبهه ودفاع از سرزمینم لبخندی زد وگفت بابا" عزیزم نمیایی خب نیا چرا دیگه مرا ضد انقلاب معرفی می کنی!

نمایشنامه ای که واقعی اتفاق افتاد!

خاطره دیگر من مربوط به قبل از اعزامم به جبهه است اول راهنمایی بودم که شخصی به اسم آقای بهزادی از طرف امور تربیتی آموزش پرورش متن نمایشنامه ای بعنوانِ "سرباز دیوانه عراقی " به مدرسه آورد که در سالن آمفی تئاتر امور تربیتی جیرفت تمرین واجرا کردیم آقای بهزادی کارگردان وتهیه کننده بود" من نقش سرباز دیوانه عراقی را بازی کردم که شهید سعدالله شهدادی (سوم راهنمایی)نقش صدام و شهید اسلام میر محمودی(سوم راهنمایی) نقش بسیجی اسیر ایرانی و شهید کمالی زیرکی نقش فرمانده شکست خورده عراقی وآقای مرادعلی سلیمانی رییس فعلی اداره برق رودبار جنوب هم نقش نیروی شیعه عراقی که در آن سناریو صدام شبانه به دست سرباز دیوانه عراقی که از محافظان صدام بود به دار آیخته شد و حضار وتماشاچیان صلوات فرستادند وکف وصوت زدند ونیروی شیعه عراقی جایگزین صدام ورئیس جمهور عراق شد این نمایشنامه در شهرستان رتبه اول را کسب کرد. که به استثنای من و مهندس سلیمانی هم بازیها ی ما با آرزوی قدسی به خلوص وکمال روحی ومعنوی رسیده بودند به درجه رفیع شهادت نائل آمدند.

جالب اینکه در عالم واقعیت این اتفاق رخ داد و صدام به دار آویخته شد و صحنه واقعی در زمان اعدام صدام تکرار شد و مردم صلوات فرستادند وکف وصوت زدند!

خدایا چنان کن سرانجام کار تو خشنود باشی وما رستگار.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 16  توسط سیده فاطمه جوزی  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت 14  توسط سیده فاطمه جوزی  | 

 
مهدی طحانیان، نوجوان سیزده ساله ای بود که در عملیات بیت المقدس در نوزده اردیبهشت 1361 به اسارت دشمن بعثی در آمد. مهدی همان نوجوانی است که یک سال پس از اسارت، در برابر درخواست خانم خبرنگاری بی حجاب برای مصاحبه، خطاب به او شعر زیر را خواند و شرط مصاحبه را محجبه شدن آن خبرنگار قرار داد و او مجبور شد تا حجاب خود را رعایت کند:

ای زن به تو از فاطمه این گونه خطاب است ارزنده ترین زینت زن حفظ حجاب است

خاطرات مهدی طحانیان که پس از دوران اسارت ادامه تحصیل داد و لیسانس علوم سیاسی گرفت ـ که اکنون از وزارت بهداشت، درمان و آموزش پزشکی بازنشسته شده ـ از روزهای اولیه اسارت و توصیف او از خرمشهر چند روز پیش از آزادی شنیدنی است. البته خاطرات مهدی به زودی از سوی انتشارات پیام آزادگان چاپ و منتشر خواهد شد، خاطراتی شنیدنی و گاه، بی نظیر که به مناسبت حماسه فتح خرمشهر گوشه هایی از آن را که با خبرنگار ما در میان گذاشته است، تقدیم حضور می کنیم:
 

پس از آن‌که با آتش کاتیوشا که در چند قدمی آتشبار آن بودیم، مستفیض! شدیم، وقتی به یکدیگر نگاه کردیم از چهره‌هایمان تنها سفیدی چشمانمان معلوم بود و بقیه چهره از دود و خاک و باروت، سیاه شده بود. تازه این حکایت چهره بود و لباس‌ها و موهایمان که قسمت هیچ کافر و مسلمانی نشود که اصلا دیدن نداشتند. گوش‌هایمان هم حکایت دیگری داشتند، چون کاتیوشا چهل گلوله خود را در حالی که دست و پا بسته در چند قدمی قبضه کاتیوشا بودیم، شلیک کرد. با هر شلیک کاتیوشا، مرگ خود را از خدا می‌خواستیم ولی لامصب‌ها انگار تمامی نداشتند. اینها به خاطر این بود که به ما بفهمانند شوخی ندارند و حتی می‌توانند ما را برای تنبیه و گوشمالی، از پشت جبهه و نزدیکی بصره، به جبهه برگردانند و با ما این کار را بکنند، ولی تصمیم خود را گرفته بویدم و من از خودم خبر داشتم که به هیچ وجه تسلیم خواسته‌هایشان نمی‌شدم.


همان لحظه معروف که خبرنگار زن مجبور به رعایت حجاب شد

آن روز که دو، سه روز از اسارتم گذشته بود، پس از آن داستان آتشبار کاتیوشا، بلافاصله ما را که سه، چهار نفر بودیم، سوار جیپ کردند و حرکت دادند. کم‌کم به خرمشهر نزدیک می‌شدیم و از دور، تک تک ساختمان‌هایی که سرپا بودند دیده می‌شدند. در نخلستان‌های میان راه، آنقدر نیرو بود که انسان، حیرت می‌کرد. در یک جایی متوقفمان کردند. نیروهای آن محل را ـ که حدود یک تیپ بودند ـ جمع کردند. کسی که فرماندهی همراهان ما را بر عهده داشت، بلندگو را گرفت و شروع کرد به سخنرانی که: این طفلی را که می‌بینید، شش ساله است و او را به زور از مهدکودک آورده‌اند به جبهه. شما باید بدانید که نیروهای ایرانی همه به زور و اجبار به جبهه‌ها می‌آیند و هیچ انگیزه‌ای برای جنگ ندارند. ایران که با کمبود نیرو روبه‌رو شده و همواره از شما شکست می‌خورد، مجبور است به مهدکودک‌ها برود و اطفالی مانند این کودک شش ساله را از آنجا به جبهه بفرستد... .

او همچنان می‌گفت و نیروهای عراقی با تعجب به من نگاه می‌کردند. به من که به زعم او شش ساله بودم و از مهدکودک، به جبهه آورده بودند، این نمایش‌ها برایم تکراری بود و در این دو، سه روز اسارت، چند بار با این نمایش‌ها برخورد کرده بودم و می‌دانستم که چگونه او را «کنف» کنم.

فرمانده در برابر حیرت و بهت سربازان عراقی، به من گفت که خودم جریان به جبهه آوردنم را تعریف کنم. بلندگو را به من واگذار کرد، با توکل بر خدا شروع کردم به صحبت:

ـ من سیزده ساله‌ام و با میل خود برای دفاع از وطن و انقلاب اسلامی به جبهه آمده‌ام و هیچ کس مرا به زور به جبهه نیاورده است، بلکه من با اصرار و گریه برای اعزام، با رزمندگان همراه شده‌ام... .

ناگهان نیروهای عراقی مات و مبهوت شدند و دهان‌هایشان از تعجب بازماند. گاهی به من و گاهی به بغل‌دستی‌هایشان نگاه می‌کردند و شگفت‌زده بودند.

فرمانده و نیروهای ویژه‌ای که با ما بودند، عصبانی شدند و مترجم هم چپ چپ به من نگاه می‌کرد و یواش می‌گفت: مهدی! چه کردی؟ تو را می‌کشند.


آزاده بزرگوار مهدی طحانیان
من لحظه‌ای نترسیدم و خود را نباختم. با غیض و خشم بلندگو را از من گرفتند و دوباره سوار جیپ شدم و حرکت کردیم. وارد خرمشهر که شدیم، دلم سوخت چون از زیبایی آن شهر بندری، بسیار شنیده بودم ولی می‌دیدم که شهر کاملا ویران شده است و به جز چند ساختمان سر پا، هیچ ساختمانی پابرجا نبود. تازه ساختمان‌هایی که پابرجا بودند، هم پر از سوراخ بودند که نشان از ترکش‌ها و بمباران‌ها بود. شهر از بس خراب شده بود، نمی‌شد تشخیص داد کجا خیابان است و کجا خانه. خانه‌های ویران‌شده، جولانگاه تانک‌ها و نفربرها و کاملا هم‌سطح زمین شده بودند. از نظر نیرو هم، تا چشم کار می‌کرد، نیرو بود که مثل مور و ملخ در شهر پراکنده بودند؛ آن هم با حالت آماده و مسلح.

در بین نیروها، افرادی بسیار تنومند و قبراق دیده می‌شدند که روی لباس‌هایشان نوشته شده بود: «حرس الجمهوریه» یا «قوات الخاصه» که نیروهای ویژه و گارد ریاست‌جمهوری بودند. با دیدن آنها دریافتم که عراق برای رویارویی با حمله رزمندگان اسلام، حتی نیروهای گارد صدام را هم به خرمشهر آورده است.

از نظر تجهیزات نظامی هم، تانک و نفر‌بر و توپ و ... در شهر جولان می‌دادند و یا در حال آماده شدن بودند. در میان آنها، تانک‌ها و نفربرهای بسیار نویی بودند که هنوز.... آنها برداشته نشده بود و حتی پلاستیکشان هم دست نخورده بودند.

با دیدن آن همه نیرو و تجهیزات، یک لحظه به خودم گفتم: خدایا بچه‌های ما چگونه می‌خواهند با این همه نیرو و تجهیزات بجنگند و خرمشهر را بگیرند؟ خدایا مگر خودت کمک کنی. جیپ ما متواری در شهر حرکت کرد و من با دیدن این صحنه‌ها، همه چیز دستم آمد که عراق، به هیچ وجه نخواهد گذاشت خرمشهر، آزاد شود. پس از چند دقیقه، جیپ متوقف شد و من را از آن پیاده کردند و دو، سه نفر همراهم را در همان جا گذاشتند. من بودم و چند نفر از نیروهای ویژه و فردی که فرماندهی آنان را بر عهده داشت و یک مترجم که گویا عراقی بود؛ اما بسیار خوب فارسی حرف می‌زد و ترجمه می‌کرد. من در میان آنان بودم و از میان محل‌ها و خانه‌هایی که سرپا بودند، رد می‌شدیم؛ آن هم از سوراخ‌هایی که در دیوارهای بین خانه‌ها بود و من که قدم کوتاه بود، به راحتی از سوراخ‌ها رد می‌شدم، ولی آنها که قدهای بلندی داشتند، مجبور بودند با خم شدن، رد شوند.

پس از مدتی پیاده‌روی در میان خانه‌ها و ساختمان مخروبه به کنار رودخانه رسیدیم و درون ساختمانی شدیم بزرگ و چند طبقه که جای جای آن نشان از ترکش‌هایی داشت که در جنگ به آن خورده بود.

نمی‌دانستم آن محل کجاست. آسانسوری بود که داخل آن شدیم و ما را به زیرزمین برد. در آسانسور که باز شد، چند نفر که بسیار تنومند و هیکلی بودند، شروع کردند به تفتیش نیروهایی که مرا آورده بودند و حتی اسلحه آنها را هم گرفتند. سپس ما را به کمی جلوتر هدایت کردند و فرمان توقف در پشت در بزرگی دادند که بسته بود.

نمی‌دانستم چه می‌شود و چه اتفاقی خواهد افتاد یا چه کسی می‌خواهد مرا ببیند و به من چه خواهد گفت؛ اما از آن همه پرستیژ و تفتیش، معلوم بود که اینجا شخصیت برجسته‌ای از عراق است و یا اتفاق خاصی می‌افتد. یک ذره هم نمی‌ترسیدم، چون خودم را برای همه چیز آماده کرده بودم و از لحظه اول اسارت با خود شرط کرده بودم که تنها در اندیشه عزت جمهوری اسلامی ایران باشم و اجازه ندهم آنها مرا به خوراک تبلیغاتی خود تبدیل کنند.

چند دقیقه بدون آن‌که بدانم آنجا کجاست و چه خواهد شد، در همان محل، ایستادیم و هیچ کس هم حرفی نمی‌زد و من که زیرچشمی افراد اطرافم را نگاه می‌کردم، می‌دیدم که هیچ کس تکان نمی‌خورد؛ انگار مجسمه بودند! و این در حالی بود که نیروهای ویژه آن محل، پیرامون ما را احاطه کرده و خشک و نظامی به من نگاه می‌کردند.

 
ناگهان آن در بزرگ باز شد و سالنی بزرگ و کشیده در برابر چشمانم ظاهر شد، با یک میز بزرگ بیضی شکل در وسط آن که دورتادور میز افراد ارتشی نشسته بودند و از قبه و درجه‌هایشان معلوم بود که باید فرماندهان یگان‌ها و لشکرهای عراقی باشند. روی دیوارها هم نقشه‌های بسیار بزرگ نظامی چسبیده شده بود. در قسمت ته سالن و بالای میز، فردی ارتشی با هیکل درشت و لباس نظامی که ده‌ها قپه بر دوش و سینه داشت در حال توضیح دادن نقشه‌ای بود که در مقابلش بود و همه، سراپا گوش بودند و محو سخنان او. فهمیدم آنجا اتاق جنگ عراق است.

پس از چند دقیقه که همانجا جلوی سالن ایستاده بودیم و او توضیح می‌داد، با پایان گرفتن سخنانش روی صندلی خود نشست. بعد نگاهش که به من افتاد، شروع کرد به خندیدن. بلند شد و در حالی که می‌خندید به طرف من آمد. هرچه به من نزدیک می‌شد، صدای خنده‌هایش بیشتر می‌شد و وقتی به من رسید، دیگر قهقهه می‌زد و ریسه می‌رفت.

بقیه فرماندهان هم با قهقهه‌های او شروع کردند به خندیدن و قهقهه و این در حالی بود که مرا نگاه می‌کردند و به یکدیگر نشان می‌دادند. اتاقش پر شد از قهقهه و صدای شلیک خنده‌های مستانه او و فرماندهان عراقی داخل سالن. نمی‌دانستم به چه می‌خندند، اما خیلی خشک ایستاده بودم. سرم بالا بود و خودم را محکم نشام می‌دادم و پلک نمی‌زدم، نکند نشانه ضعف من باشد.

به من که رسید، همچنان قهقهه می‌زد که همه اتاق با قهقهه‌های او می‌لرزید. چند لحظه بعد، جمله‌ای به زبان عربی به سربازها گفت و ناگهان مرا کشیدند و از کنار او بردند. نمی‌دانستم کجا می‌برندم. پس از یک راهرو، دری باز شد و دیدم حمام است که در یک لحظه مرا به داخل آن هل دادند. سرم را زیر دوش گرفتند و آب را باز کردند!

ناگهان با فشار آب، خاک و گل و باروت با رنگ سیاه از سرم به روی زمین ریخته شد و نفسی کشیدم تا می‌خواستم سرم را بشویم ناگهان مرا از زیر دوش بیرون کشیدند و در حالی که هنوز آب و گل از سرم می‌ریخت، حوله‌ای به من دادند تا سرم را خشک کنم. همانطور که سرم را خشک می‌کردم، مرا دوباره به همان سالن و نزد آن فرمانده که نمی‌دانستم چه کسی است، بردند؛ این جریان فقط چند دقیقه طول کشید چون وقتی به آنجا رسیدم، او هنوز در همان محل ایستاده بود.

به او که رسیدم و مقابلش ایستادم، دوباره از سر تحقیر خنده ای زد که باز هم اطرافیان او هم شروع کردند به خنده. از من پرسید که چند ساله‌ام و مترجم برای من ترجمه کرد. پرسید: چه جوری به جبهه آمدم؟ گفتم: داوطلبانه و با خواست خود به جبهه آمده‌ام. (متطول) او باز هم قهقهه زد و در بن قهقهه‌هایش از من پرسید که آیا تو با این سن و سال نترسیدی به جبهه بیایی و با این پهلوانان و قهرمانان بجنگی؟


ناگهان خدا به دلم انداخت که پاسخ او را بدهم؛ آن هم پاسخی دندان‌شکن. گفتم: ما که نیامده‌ایم با هم کشتی بگیریم. اینجا صحنه جنگ است. شما یک تیر می‌اندازید و من هم یک تیر. چون من کوچک و دارای هیکل ریزی هستم، از تیرهای شما در امان خواهم بود، اما شما که هیکل‌های درشت دارید به راحتی هدف تیرهای من قرار می‌گیرید.

مترجم سخن مرا در حالی که می‌لرزید و رنگ چهره‌اش سفید شده بود، ترجمه کرد و آن فرمانده با شنیدن جمله مترجم، ناگهان خنده بر لبش خشکید و صدای قهقهه‌اش خاموش شد و آن همه سرمستی و غرور، محو شد.

نگاهی خون‌آلود به من کرد. انگار تیر خلاصی به او زده باشم، قاتی کرد و خیلی به او برخورد. یکی از دلایل آن، این بود که من یک نوجوان سیزده ساله اسیر، با آن جثه نحیف و لاغر که چندین روز شکنجه شده و بدون آب و غذای درست  حسابی رنج‌ها کشیده بودم و با آن وضع لباس و سر و صورت، او را در برابر آن همه فرماندهانش، کنف کرده و پاسخی دندان‌شکن به او داده بودم.

نگاهش شیطانی و غضبناک بود، ولی من اصلا خم به ابرو نیاوردم و خود را به خدا سپردم، چرا که می‌دانستم این پاسخ را خدا به من الهام کرده بود. با عصبانیت جمله‌ای به زبان عربی به مأموران گفت و برگشت و رفت تا سر جایش بنشیند. وقتی برگشت، احساس کردم شکسته شده است آن هم در میان آن همه فرمانده و نیروهای خود.

مرا سریع از آنجا دور کردند و در بالا از راه خرابه‌ها به جیپ رساندند. در بین راه، مأموران که بسیار عصبانی بودند، چپ‌چپ به من نگاه می‌کردند و با غضب و خشم و عجله من را همراهی می‌کردند. مترجم هم شروع کرد به هشدار که: مهدی! چه گفتی؟ چرا این کار را کردی؟ نمی‌دانی این کی بود؟ تو را خواهند کشت. چرا به خودت رحم نکردی؟

اما من تنها به انگیزه اسلام و رضایت امام خمینی(ره) فکر می‌کردم و تنها به فکر اندیشه عزت اسلام و انقلاب بودم. با سخنان مترجم دریافتم که به خوبی آن فرمانده را شکست داده‌ام وخود را برای شهادت آماده کردم.
 
در راه بازگشت باز هم شاهد نیروهای مزدوران و مسلح و آماده و تجهیزات بی‌شمار عراق در خرمشهر بودم و در حالی که از کار خودم خوشنود بودم احتمال نمی‌دادم که خرمشهر آزاد شود. مگر آن‌که خدا کمک کند. این موضوع گذشت و به عقب جبهه آورده شدیم. چند روز بعد و پس از بارها شکنجه به اردوگاه عنبر برده شدیم و در آنجا بود که بلندگوهای اردوگاه، اطلاعیه‌ای از رادیو عراق پخش کردند که عراق از خرمشهر عقب‌نشینی کرده و آنجا بود که دریافتیم نیروهای رزمنده ایرانی، خرمشهر را فتح کرده‌اند.

نخست باور نمی‌کردیم، چون من با چشم‌های خودم آن همه نیرو و تجهیزات بی‌شمار را دیده بودم و شاهد جلسات سران ارتش بعث در آن سالن بودم که آن فرمانده عالی‌رتبه، ‌با جدیت نقشه را برای آنان بازگویی کرد که نشان‌دهنده حساسیت موضوع بود. با شنیدن چند باره خبر از رادیو عراق، باور کردم که به راستی خرمشهر آزاد شده است و عزیزان رزمنده توانسته‌اند خرمشهر را آزاد کنند؛ فتحی که جز به یاری خداوند، میسر نبود و به قول امام خمینی، «خرمشهر را خدا آزاد کرد».
+ نوشته شده در  شنبه هفتم آبان 1390ساعت 22  توسط سیده فاطمه جوزی  | 

جشنواره شهید محمد شهسواری بهمن ماه سال جاری در جنوب استان کرمان برگزار می شود.

شادی روحش صلوات

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390ساعت 20  توسط سیده فاطمه جوزی  |